خواندم که یکی فضا نوردی
برگشت ز جو لاجوردی
می گفت که در فضا خدا نیست
رد قلم فرشته ها نیست
گشتم همه جا خدا ندیدم
پرواز فرشته ها ندیدم
از من که برد به او پیامی
آقای فضانورد نامی
با چند قدم هوا پریدن
نتوان فلک و خدای دیدن
بر طارم چرخ اگر نشینی
هرگز به خدا، خدا نبینی
دیدار خدا بود میسر
با دیده ی دل نه دیده ی سر
عقل در ره عشق ناتوان است
این کار بزرگ کار جان است
.
.
.
از این جور شعرا خوشم میاد! (این جور: کودکانه و ساده و روان، راجع به خدا)
پ.ن: اگه سلما رو دیدین! بهش سلام برسونین!!!
+ نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط سلما و زهرا
|
خرگوش کوچولو یه بوس می دی؟!
+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط سلما و زهرا
|
یه آسمون نقاشی
یه لقمه نون خشخاشی
همین برام بسه اگر
تو هم کنار من باشی
محمد صالح علا
این شعر از راهروی محترم شبکه ی اینترنت تقدیم شما می شود !!!
پی نوشت: عاشق نشدم لطفآ !!!
راهنمایی: من سلما نیستم !!!
+ نوشته شده در سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط سلما و زهرا
|
معادله 1
انسان = خواب + خوراک + کار+ تفریح
الاغ = خواب + خوراک
پس
انسان = الاغ + کار + تفریح
وبنابرین
تفريح – انسان = الاغ + کار
بعبارت دیگر
انسانی که تفریح ندارد = الاغی که فقط کار می کند
*****
معادله ۲
مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابرین
درآمد – مرد = الاغ
بعبارت دیگر
مردی که درآمد ندارد = الاغ
*****
معادله ۳
زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
وبنابرین
خرج پول – زن= الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کند = الاغ
*****
نتیجه گیری
از معادلات ۲و۳ داریم
مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند
پس
فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها تبدیل به الاغ شوند
فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند
بنابرین داریم
مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول
و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که
مرد + زن = ۲ الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند

+ نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط سلما و زهرا
|
به آرامی و با طمانینه ، طوری که انگار دارد باله می رقصد با کف پاهایش بوسه بر زمین می زد ، طول اتاق را طی کرد و به کمد لباسهایش رسید . نگاهی به لباسهایش انداخت و زمزمه کرد : -امشب باید زیباتر از همیشه باشم ، مطمئنم که لااقل دوازده جفت چشم منتظر من هستند تا من پای به این مهمانی باشکوه بگذارم . لباس دکولته ی قرمز رنگش را از جالباسی داخل کمد برداشت . سپس از توی کشوها ، جورابهای شیشه ای که پاهایش را خوش فرم تر نشان می داد پیدا کرد و با ملایمت به پا کرد و گفت : -اصلا دوست ندارم چیزی از این دوازده تا دختر دیگه که به مهمانی دعوت هستند کم داشته باشم ... باید کاری کنم که همه با دیدن زیبایی من ،از میدان به در بروند و حریفی نداشته باشم . سپس به سراغ کفشهای پاشنه بلندش رفت: با این کفش ها قامتم نیز از همگی شان بلند تر می شود ... باید وقتی با من حرف می زنند سرشان را بالا بیاورند ، این طوری بیشتر احساس حقارت می کنند. سپس گوشواره های الماس را برداشت و به گوش انداخت : باید کاری کنم که چشمهاشون خیره بشه ! تمام که شد رفت جلوی آیینه ایستاد : - از شکوه و عظمت خودم لذت می برم ....حالا دیگر هیچ کس در این مهمانی با شکوه به زیبایی من نیست... از دیدن خودش داشت لذت می برد که در اتاق باز شد ؛ ((نانسی)) کوچولو ، دخترک ده ساله که امشب تولدش را با حضور یازده دختر همکلاسش برگزار می کرد رو به او گفت : - مادربزرگ زودباش...می دونی که همکلاسی هایم عجله دارند زودتر کیک را بخورند ...درضمن خیلی خوشگل شدی مادربزرگ .... پیرزن عصایش را برداشت تا به سراغ دخترهای مهمانی برود.
نوشته :هیلاری کلی
اگه رنگ نوشته اذیتتون می کنه می تونین عینک دودی بزنین!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 9:49 بعد از ظهر  توسط سلما و زهرا
|